بنام صاحب روزهای زیبا!
امروز آنقدر زیاد زیبا است که نمی شود ننوشت، آنقدر زیبا است که همه، از همه جا با هر زبان نکته ای را به تبرک به زبان می آورند و شوق امروز را به گونه های مختلف تسبیح می گویند!امروز آنقدر مبارک است که نمی شود اشک شوق نریخت و نمی شود حسرت دیدار امام را نداشت!امروز دو عید است، عید جمعه و میلاد مبارک امام رئوف و مهربان، و ما شیعیان در این روز مبارک به میمنت این ۴ هشت دعا میکنیم در ابتدا برای ظهور امام غایبمان؛ و دعا میکنیم که هر چه سریعتر خدا نگاهی به دل آواره گان این دوران بیاندازد و ما را به فرج مهدی فرج دهد!
امامم دلتنگم بسیار!!!
گر چه پای آمدن نداریم و اذن دخولمان نداده اند اما وسعتت به اندازه ی جغرافیای دلتنگی های مان است و خوب نمک پرورده ی آن آستانیم که از هر کجا رو به مشهد کنیم دست بر سینه نهیم حضورت را حس می کنیم و این چنین صدایت می کنیم یا معین الضعفاء :
اللهم صل علي علي بن موسي الرضاالمرتضي الامام التقي النقي وحجتک علي من فوق الارض و من تحت الثري الصديق الشهيدصلاة کثيرة تامة زاکية متواصلة متواترة مترادفة کافضل ما صليت علي احد من اوليائک به رحمتک يا ارحم اراحمين

این روزها فکر می کنم چقدر بهم نزدیک تر شده ایم!چقدر دنیایت عجیب است!گاهی فکر میکنم برای اینکه به تو برسم یا تو به من! باید همه چیزم را قربانی کنم!قربانی تو!و چقدر این قربانی کردن زیباست! پر از درد و حسرت اما شیرین!و به قول دکتر اینگونه می شود که می شوی جانشین همه ی نداشته هایم!در روزهایی که باز هم ما بهم رسیده ایم و تو نظاره می کنی قد کشیدنم را چقدر زیباست این دردهایی که بر روحم هجوم می آوردند و چقدر این درد را دوست دارم! یادم داده ای که پایان این دردها شیرینی حس لمس وجود تو است در همین نزدیکی هایی که من از جهل مدام تو را گم می کنم و تو مدام مرا پیدا!این رهنمای راههایی پر پیچ خم سفرم!می ستایمت...
و دانستم:
گاهی طوفانی زندگیمان را زیر و رو میکند اگر در این طوفان مأمنی داشتیم می شود سختی های طوفان را تحمل کرد و در انتظار آرامش بعد از آن بود!
و فکر می کنم:
انسان اینگونه بزرگ می شود!اینگونه انسان می شود!
و این مأمن چیست؟ جز عشقی که او در قلبمان نهاده است و در هنگام سختی ها همچون نهنگی بر سینه ی مان می کوبد!
اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد*! ...

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...
***
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!
عرفان نظر آهاری
وبلاگ من یک ساله شدی!
یک سال از اولین به روز شدنت می گذرد، یادت هست، علت به روز شدنت چه بود؟یادت هست اولین مطلبت چه بود و دل بعضی از دوستان را به درد آورد و بعضی را به خود !
یک سال از اولین به روز شدنت می گذرد و من بعد از یک سال باز رسیدم به همان خانه ی اول!به همان هوایی که یکسال پیش تو را به خاطرش به روز کردم و امروز بعد از یک سال دور خود چرخیدن باز به رسیدم به همان خان اول!چقدر این دنیا کوچک است و چقدر بی ارزش!چقدر این سفر سخت است!
باز در این سالگرد دلم هوای نوشتن سفرنامه دارد،سفرنامه ای با وسعت دلتنگی یک ساله!با عمقی به اندازه ی صبر یک ساله که در نتیجه همه ی آن به هیچ رسیدم!و همین هیچ مرا هدایت کرد به انتخاب همسفری در شان و مقام این سفر!در شان و مقام این راه عظیم و سخت!راهی پر از مسئولیت های رنگ و وارنگ و مسافر آن است که در میان هجوم این سختیها بزرگ شود!و اگر عاشق نباشد بزرگ نمی شود و اگر بزرگ نشود عاشق نمی ماند!
در این سفر یک ساله به همراه تو چیزهای زیادی یاد گرفتم، یاد گرفتم که ارزش همسفر به شناخت او از سفر است و مسیر!همسفری که راه رانشناسد!افق دیدش جز چند سو آن ور تر را نبیند!و پیش بینی خم و پیچ های جاده را نکند نمی داند که هر پیچ توانی بزرگتر می طلبد و اندیشه و تدبیری قوی تر!اگر متناسب با این پیچ های مسیر توانایی نداشته باشد وا می ماند! جا می ماند! و تو هی باید صبر کنی و منتظر تا شاید این بار که بلند می شود دیگر از تو عقب نمی ماند! و تو هی باید دلداریش بدی و امیدوارش کنی ولی دریغ که آنهنگام که نوبت به صبر و دلداری متقابل می رسد او کوله اش خالی است!چرا که در هر بار زمین خوردن مقداری از عشق و همتش را از دست داده و متناسب با سختی های سفر کوله اش را از اندیشه و تجربه پر نکرده است!و میدانی سختر از همه کجاست؟
آنجا که تو منتظر و امیدوار اما همه ی امیدی که در پس این صبر یکساله داشتی به یکباره هیچ می شود!چرا که تازه فهمیده همسفر لایق و درخوری نیست و هنوز باید در همان ایستگاهی که یکساله پیش در آن جا مانده بود بماند تا بزرگ شود و یا هنوز نیاز دارد تا تنها سفر کند و سفر بسیار تا خامیش پخته شود!
چقدر دردناک است دوست من!که همه ی تکیه گاهت در برابر چشمانت فرو بریزد و تو ناچار باشی این فروریختن را به نظاره بنشینی، و در تنهاییت برایش اشک بریزی و همه ی روزهای تلخت را با شیرینی زمانی بگذرانی که پیش بینی این روزها را نمی کردی!
سفر سخت است و جاده ناهموار تنها نمی توانی عبور کنی اما همسفری را هم نمی توانی جایگزین کنی!
یادگرفتم ؛سفر را همسفری باید که عاشق رسیدن باشد و از عبور نهراسد!سفر را همسفری باید که عزمش را در نگاه عاشقش برای رسیدن بیابی و نترسی که این نگاه روزی از تو گرفته شود!اگر در سفر ترسیدی هم خود از رسیدن باز می مانی و هم همسفرت را خسته می کنی!
یاد گرفتم؛ رسم سفر این است که قانون جاده و راه را بدانی و نترسی اگر طوفان آمد!نترسی اگر باد کوله ات را برد و آنگاه نمی ترسی که قانون سفر را بدانی!
یادگرفتم؛ باید چون درختی باشی تنومند در برابر این طوفانهای گاه و بیگاه که ریشه در خاک دارد و ساقه در آسمان!آن هنگام است که ترس جایی برای لانه کردن در تو ندارد!
در سفر پستی و بلندی است و تو باید قامتت را آمده کنی تا زمین بخوری و بلند بشوی!و نبازی این بازی زمانه را!استقامت را هم در این سفر آموختم و از رسم های این سفر است که قاعده ی بازی است که باخت را مقدمه ی پیروزی بدانی و هراسی به خود راه ندهی!
سفر یکساله ی من با تو سرشار از روزهایی بود که هیچ وقت فراموشم نمی شود و درازی زمان گرد فراموشی بر آن نمی اندازد!روزهایی که شیرینی اش به قدری شیرین بودند که مزه اش را هنوز حس میکنم و به قدری تلخ که بغضی همیشگی بر گوشه ی دلم به جای گذاشته اند!
و من امروز باز هم کوله ام را برداشته ام تنها! به راهم ادامه می دهم و گل لبخندم را نثار همسفرانم میکنم که هدیه ی روزهای قشنگم در این یکسال است و بغضم را در نگاه بارانی ام پنهان! و بر آنم تا تنها به این سفر ادامه دهم و روزهایم را تنها با خدایی قسمت که اگر تنها ترین تنها شوم، باز هم او کنارم هست!این روزها بیشتر از همیشه نگاهش را حس میکنم.
من اینجا بس دلم تنگ است...
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم،قدم در راه بی برگشت
بگذاریم...
ببینیم آیا آسمان هر کجا،
آیا همین رنگ است؟!

ادامه مطلب...
هوالحق
ظاهرا قرار است صدا و سیما ملی باشد!اما هر چه می گذرد میلی بودن این سازمان نیز بیشتر معلوم می
شود!ظاهرا ملیت در ایران فقط برای گروهی تعریف می شود که حامی دولت اند و الا سایرین باید بروند پی کارشان! اصلا چه معنی دارد کسانی که مخالف و منتقد دولت اند صدا و سیما داشته باشند!؟ آنها می شوند عده ای!که قصد آشوب دارند همان ها که اخبار در هنگام پخش تصاویر راهپیمایی روز قدس نشان داد و با اصرار چنان می گفت عده ای... طوری که مخاطب اگر در جریان احوالات نبود گمان میکرد این ها یک عده خارجی هستند که دشمن سایر مردم اند!این خیالها که ما کنیم که، صدا و سیما باید پایگاهی باشد خبری با رعایت امانت داری در بیان خبر برای همه ی ملت ایران سخت باطل است که اینجا پایگاهی است معاند و مخالف نیمی از ملت ایران و حتما باید حق آنها را کف دستشان بگذارد یا باید مثلا با پخش برنامه های به اصطلاح مستند!!! چهره های محبوب بخشی از ملت ایران را که شما مجدانه سعی در بی آبرو کردنشان دارید،تخریب کند و مردم را از اشتباه در بیاورد! اگر مردم همه ی این هجمه های دروغ و تحریف و تبلیغات سوء را پذیرفتند که هیچ بنشینند پای این 7 شبکه و بیشتر وقت شریفشان را بگذارنند تا چیزهای مفیدی یاد بگیرند که هم به درد دنیایشان بخورد هم آخرت!ما بقی هم بروند پی کارشان ولی حواسشان باشد که اصلا سراغ رسانه های بیگانه ی اجنبی بهایی صهوینیستی نروند که پر واضح است آنها همه دشمنان ما و اسلام هستند و می خواهند مغز جوانان ما را شست وشو دهند و اصولا چون جوانان ما مغز ندارند که بخواهند فکر کنند و تشخیص دهند که هر چه صدا و سیمای جمهوری می گوید عین حقیقت نه اصلا خود حقیقت است و اصلا تحریفی در اخبار نمی شود و اصلا دروغی گفته نمی شود و اصلا همه ی برنامه های سازمان برای رفاه خاطر آنهاست، بروند ساسی مانکن گوش کنند بهتر است!تا اینکه پای بی بی سی فارسی (زبانم لال) بنشینند، و اگر مثلا مرجع تقلیدشان کسی جز آقای خامنه ای است ( اصلا چه معنی دارد که کسی جز ایشان را انتخاب کنید!!!همین جا می شود که از دایره ملیت ایرانی خارج می شوید) به صدا و سیما ربطی ندارد که ملت از کجا مطلع شوند که اکثر مراجع ماه را رویت نکرده اند،(می خواستند رویت کنند)، و از آنجا بشنوند که آقایان یکشنبه را نیز جز ماه مبارک می دانند و مقلدین باید روزه باشند،و اصلا چه اهمیتی دارد که هرسال پیام تبریکشان را پخش می کردند اما امسال اصلا نامی از آنها برده نشد! اصلا به صدا و سیما چه که بخواهد کارشناسی بیاورد که به مردم بگوید وظیفه شان در شرایطی که حاکم شهر ماه رارویت می کند و سایر مراجع نه چیست؟پس بهتر است بروند پی کارشان!
تازه به سایتهای سیاسی و اجتماعی هم سر نزنند و اگر سر زدند و چیزی خلاف آنچه آنها گفتند در آنجا نوشته بود را نباید باور کنند چون اصولا صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران خود حقیقت را نشان میدهد و حتما در گفتار و برنامه های خود صدق کلام را رعایت می کند و اصلا مخاطب را زبانم لال احمق فرض نمی کند.
اما سوالی که برای من مطرح است این است که اصولا اگر قرار باشد ماسراغ رسانه هایی چون بی بی سی فارسی نرویم، و اگر اخبار مغرضانه و خیالبافانه ی صدا و سیمای کاملا ملی را هم نتوانیم باور کنیم، باید کجا برویم ؟ خب اگر قرار باشد به گفته ی آقایان آنها چون دشمن ما هستند و خیر ما را نمی خواهند پس با برنامه ها خود سعی در بر هم زدن وحدت ملی کنند و یا نظام را به سخره بگیرند،و یا مرتب هی مغرضانه دروغ بگویند و وقایع سیاسی را مغرضانه تحلیل کنند، پس!!! نباید سراغ آنها برویم اما!!! آنجایی که برای ما دیگر مثل روز روشن شده، صدا و سیما جمهوری اسلامی هم وحدت ملی مردم را نمی خواهد، اخبار را تحریف می کند، وقایع سیاسی را مغرضانه تحلیل می کند، با هجمه هایی از تبلیغات سوء نسبت به بخشی از مردم و دیدگاه آنها می تازد، کجا باید اخبار درست را دریافت کنیم؟اگر آنها دشمن اسلام و ایران اند شما دشمن چه کسی هستید؟کلا بی خیال همه چیز بشویم برویم پی کارمان شاید بهتر باشد، تا اینکه مثلا از صدا و سیما جمهوری اسلامی ایران توقع نداشته باشیم که در هنگامی که ملت روزه دار در اوج حس معنوی خود در آخرین افطار گوش جان!سپرده اند به دعای وداع،تالاپی! تبلیغات گوجه فرنگی را به مدت یک ربع پخش نکند!
آقای ضرغامی کاش کمی فقط کمی در این ماه مبارک که درهای ببخشش الهی باز بود و دلها اشتیاق
بیشتری به توبه داشت، شماهم کمی از روندی که پیش گرفتید، که مطئنا یا از کم هوشی شما است که دارید، باعث زشت تر شدن نظامی که بخش عظیمی از ملت ایران دوست دارند اسلامی باشد، می شوید و یا اصولا غرضی هست و هدفی که نمی خواهد دلهای رنج دیده ی بخشی از ملت را به دامن نظام اسلامی باز گرداند، البته امیدوارم اولی باشد که آنوقت شاید بشود بخشی از تقصیر را گردن کسانی نهاد که شما را بر مسندی گذاشته اند،که صندلی اش به اندازه هیکل و هیبت و هوش شما نیست!
پ.ن: این مطلب سعی ندارد سیاسی باشد، بیشتر قصد نگارنده بیان دردی است که اثر بر دین و اعتقادات اجتماعی و سیاسی مردم دارد.
پ.ن: اختلاف نظر در رویت ماه را، اختلافی فقهی میدانم نه سیاسی، و اگر اشاره ای شد مبنی بر نحوه ی عملکرد صدا و سیما است که احتمالا نتیجه ای سیاسی در جامعه رابر خواهد داشت!
پ.ن: در پی تماس با دفتر آیت الله سیستانی، با خبر شدم تمامی مسیج هایی که در شنبه شب و یکشنبه مبنی بر خبری که حاکی از نصحیتهایی از معظم له به نوه ی امام خمینی (سید علی خمینی) و تبریک عید در روز یک شنبه از سمت دفتر ایشان را رد کرده است.
«السلام علیك وعلی فضلك الّذی حُرمناه وعلی ماضٍ من بركاتك سُلبناه».
سلام بر تو وفضیلت تو، سلام بر تو و بركات تو كه دریغا امروز از آن فضیلت محروم شدیم.

ماه من سلام.ماه من وقتی که هنگامه ی آمدنت می شود دوستان و خودم را نالان از می دیدم از زمان طول زیاد زمان روزه داری در روز و حتی الفاظی که حاکی از مسخره کردنت داشتند اما حالا که رفتی رفتنت برای همه ی ما غم انگیز است.همیشه همینطور است تا می آییم درکت کنیم سفره ات را جمع می کنی و می روی تا سال آینده!و نه این رفتن از بی مهری تو باشد که این تاخیر از بی معرفتی بندگان درگیر دنیاست.تو می آیی با همه ی بخشندگیت، با همه ی زیبایی هایی که نمی بینیم و فقط کمی از آن را شاید گاهی شاید حس کنیم.چقدر زیبا بود دعا ها و اذکارت همه حاکی از بخشندگی ربی داشت که مربوب خود را قصد تربیت داشت برای سایر ماه های سال و ما همه چقدر غافل از معانی بالای این ادعیه ها!چقدر ساده دل خوش میکنیم به نخوردن و ننوشیدن!چقدر راحت از کنار این همه الطاف میگذریم و چه لطفی بالاتر از اینکه این زمان بهترین زمان عشق بازی بنده و خدای اوست.و هنگامی بخود می آییم که تو دیگر در حال رفتنی و آخرین یا علی و یا عظیم را با بغض و گریه و آه حسرت و غفلت به بدرقه مینیشینم.
امسال ماه رمضان گذشت و عید سعید فطر آمد و امید آنکه کمی فقط کمی در هوایش نفسی از عمق جانمان کشیده باشیم و هوای تازه را تا سال بعد در ریه هایم تازه نگاه داریم.
عید سعید فطر بر محضر مبارک مولایمان،مقتدایمان و صاحبمان، مهدی صاحب الزمان تبریک و خدمت دوستان روزه دار تهنیت باد!
عباداتتان قبول!
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
به گزارش شیعه آنلاین، بر همین اساس مراجع تقلیدی که امروز (دوشنبه) را عید سعید فطر اعلام کرده اند به شرح ذیل هستند: حضرات آیات عظام سید علی سیستانی، شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، سید عبدالکریم موسوي اردبيلي، سید محمد تقی مدرسی، سید صادق شیرازی، شیخ علی صافی گلپایگانی(وارث فقهي آيت الله بهجت)، شيخ وحيد خراساني، شیخ یوسف صانعی، شيخ حسينعلي منتظري، بیات زنجانی، شیخ بشیر نجفی، شیخ اسحاق فیاض، سید محمدسعید حکیم اشاره کرد.
شايان ذکر است دفتر رهبر انقلاب اسلامي شنبه شب گذشته با انتشار بیانیه ای در ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه، روز یکشنبه را اول شوال و روز عید سعید فطر اعلام کرد.
منبع:شیعه آنلاین
چقدر زود گذشت حدودا اوایل ماه شعبان بود که پست قبلی را گذاشتم و بعد از آن چه اتفاقاتی که در این یک ماه نیفتاد و من جا ماندم از نوشتن.از فوت مادربزرگ و سفر به یزد تا رفتن به کرمان بخش دیگری از کویرو دور شدن همسفری عزیز از من همه ی این اتفاقات مجال نوشتن را از من گرفته بود تا امروز که دوباره فرصتی و حوصله ای پیدا شد در روز آخر ماه شعبان.
سفر آخر مرا به جنوبی ترین نقطه ی کرمان برد در شهرستان قلع گنج بخش چاه داد خدا، جایی که تا به حال حتی اسمش را نشنیده بودم.سفر اردویی دانشجویی بود به نقاط محروم کشور.و سفری متفاوت از همه ی سفرهایم.سفری که شاید به ظاهر کمک به خلق باشد اما در باطنش کمک به خود است و یافتن راهی که باید بروی تا به مقصد برسی.سفری که خوب کمکت می کند خودت را گم کنی میان مشکلات عده ای که گرفتار فقر اند فقر از همه نوع آن.و در این میان پیدا کنی خدایت را و هر لحظه برای ظهور حضرتش دعا کنی تا در سایه ی حکومتش همه ی مردم لذت زندگی را بچشند.
در این روزهایی که دور بودم از همه جا و همه چیز ولی نزدیک به ماه و آسمان کویر دلم برای همه تنگ شده بود حتی ننه رجب و فال قهوه ی پوریا عالمی که متاسفانه وقتی برگشتم خبری ازشان نبود البته که خدا رو شکر ننه رجب این وبلاگ را باز کرد و گرنه من نمی دانم چه کار میکردم.اما خوب بود همه ی این دور بودن ها خوب بود، دور بودن از این شهر بزرگ و مشکلات بزرگش (مخصوصا مشکلات این روزها و غصه های پر درد این روزهای تهران و ایران)، اما با همه ی این ها من دلم برایش تنگ شده بود.
صبح روزی که برگشتم در راه آهن وقتی ساکم را زمین گذاشتم سلام کردم به همه حتی به شهر شلوغم،اما دلم را شاید جایی جا گذاشتم و وقتی برگشتم دیدم که بله! همان بهتر که دلم را همان جا جا بگذارم، دلی که قرار است اینجا بی حرمتی ببنید، همان بهتر میان رنج و غصه ی آن آدم های ساده و پاک باشد تا میان آدمهایی که احساسشان هر روز رنگی دارد و با بازی دنیا بازی داده می شود و حرمت عشق پاک هم برایشان سال به سال شکسته می شود.شاید میان آن همه آدم پر از غصه، پر از مشکل و محرومیت جریان زندگی را بشود از میان حرمت ها پیدا کرد از میان دوستی های پاک و بی دریغشان اما اینجا میان این همه نعمت و تکنولوژی خیلی نمی توانی به نگاه، عشق و احساس آدم ها مطمئن باشی.شاید آنجا که نگاه پر مهری را دیدی گوشه ی ذهنت باید بخاطر بسپاری که این نگاه شاید فردا نباشد.با این همه من برگشتم به شهری با همه ی این دغدغه ها و ناگزیرهایش.
تهران سلام...

پ.ن۱: چند پست بعدی ان شاالله به سفر نامه اختصاص خواهد یافت.سفر به روستاهای جنوب کرمان.
پ.ن۲: ماه مبارک هم داره میاد امسال خیلی منتظرش هستم خیلی.حلول ماه مبارک بر همگی مبارک.
پ.ن۳:التماس دعای فراوان...
گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
ماه رجب گذشت، ماه خدا، اولین ماه حرام، ماهی که جنگ در آن حرام است، ماه اعتکاف با همه ی بزرگیش تمام شد و ماه شعبان ماه رسول خدا هلول کرد و ما یک ماه داریم تا ماه امت رسول الله ماه بندگی خدا.
ماه شعبان ماهی است که در فضیلتش بسیار گفته اند بخصوص روز اول آن.ماهی که خود را برای اعیاد آن آماده میکنیم تا به نیمه رسد و ان شاالله خورشید ما از پس ابر غیبت طلوع کند و پرده از رخ بر دارد و ما منتظریم تا موعود وعده داده شده آن منجی بشریت هر چه زودتر بیاید و غبار این همه کینه و قساوت، غبار این همه جهل و عداوت را بزداید و در سایه سار حکومت به حقش معنای اسلام و آزادگی و عدالت را با تمام وجودمان حس کنیم.
ماه های بزرگ خدا، ماه هایی که برای بندگی خیلی نباید به دنبال بهانه بود، برای طلب عذر و پیشکش دستهای خالی به سمت آسمان خیلی نباید به دنبال وقت و زمان خاص بود.ماه هایی که لحظه به لحظه اش با بوی عبادت سر شار است و شاید بندگی کردن برای آن معبود بزرگ نگاهی باشد که نثار آسمان میکنیم.و یادم باشد که در این روزها بوی دعا و استجابت دعا از آن بلند است،دعا برای قلب خودم که شاید شکسته باشد، شاید سوخته، دعا برای قلبی که غبار راه سفر درخشش را گرفته باشد و همین مانع حرکت در مسیر درست سفر.دعا برای بنده شدن، آدم شدن، دعا برای بازگشت بر سر سفره ای که میزبانش کریمی است که همه ی کرم است.و یادم نرود که برای مردی دعا کنم چشم انتظار اویم و او چشم انتظار روز ظهورش!از راه رسیده اند و خیلی تند در گذرند دریابیمشان!

وای معبود من امروز با همه ی نا امیدی ازسفر خواندمت همانگونه که مولایم علی و فرزندانش در نخستین روز شعبان می خواندند تو را:
ای خدا درود فرست بر محمد و آلش و چون تو را بخوانم دعای مرا اجابت فرما و هر گاه تو را نداکنم ندایم بشنو و چون با مناجات کنم به حالم توجه فرما که من بسوی تو گریخته ام...و به آنچه نزد توست امید دارم و تو از دلم آگاهی و حاجتم را می شناسی و ضمیر مرا می شناسی...
در اولین روز شروع این ماه پر برکت که مولایم علی معنایش را اینگونه فرمود:نامیده است او را پروردگار ما شعبان بجهت پراکنده شدن خیرات،من و چندی از دوستان بر آن شدیم تا وبلاگی گروهی به نام مهدی موعود بزنیم و با اهدافی که در خود وبلاگ ذکر شده شروع به کار خواهیم کرد ان شاالله.مسلما نظرات و کمک دوستان ما را در انجام این هدف بزرگ یاری خواهد کرد ان شاالله که خیرات و برکات این ماه نصیب همه ی مسلمین شود.
آدرس وبلاگ مسافر زمان (منجی دوران):
http://mosaferedoran.blogfa.com
پیر مرد اما رفت و سخن بر لب او بر قلمش همچون آب چه زلال و شیرین
مهدی آذر یزدی پیر مرد قصه گوی این دیار نیز رفت چون دیگران.دیروز فکر میکردم اگر همگانی که ما امروز به نیکی از آنها یاد میکنیم و با خواندن یک قطعه ی ادبی یا شعری از آنها عرش و فرش را با هم سیر میکنیم اینگونه غریبانه و دل شکسته رفتند پس وای بر ما.او معاصر بود و ما دیدیم اما آیندگان ما زمانی که رنجنامه ی پیر مرد قصه گوی خطه ی کویر را می خوانند در باره ی ما چه خواهند گفت نمی دانم !؟ولی هر چه هست سخن به نیکی نیست و همه از سر طعن و گلایه است که چرا آنچنان که شایسته بود حضور او را دلتنگیهای او را دغدغه های او را غنیمت ندانستید....؟
اولین بار که استاد را دیدم مشغول خرید روزنامه بود.اصلا باورم نمیشد.نه اینکه ما عادت داریم بزرگان را در جعبه ی جادویی یا روی جلد جراید ببینیم....!خودش بود.استاد بود. مهدی آذر یزدی.بدون آلایش و با همان سادگی همیشگی.خیلی استاد خجالتی بود با کسی زیاد دم خور نمیشد.سرش به دنبال کار خودش بود.هر سلامی را با لبخندی جواب میداد و باز مشغول میشد به خریدن روزنامه و مطالعه ی کتاب.خوب میفهمیدم که به هیچ وجه حاضر نیست خلوت خودش را با چیز دیگری عوض کند.ولی نظاره ی آن همه سادگی و بی تکلف بودن شیرینی و گیرایی چهره استاد را در نظرم دو چندان کرده بود.یک دمپایی ساده و پیراهن و شلواری مندرس که نیک معلوم بود مدت زیادیست که استاد آنرا میپوشد.این بود تمام سرمایه ی مادی استاد کتابهایی که به داشتن آنها افتخار میکرد.
استاد از خود هیچ نداشت تنها سرمایه ی او خودش بود و اعتبارش و خوش بود به خانه ی قدیمی که در دولت قبل با حقوقی ماهیانه در اختیار او گذاشته بودند.استاد اما خلوت خود را دوست داشت.خوش بود با صدها جلد کتابی که در طی سالها برای خود گرد آورده بود.استاد دلخوش بود به نوشته هایش و اینکه تا کودکی هست دست من از نوشتن نباید بایستد.او خودرا در برابر تمام کودکان این سرزمین مسئول میدانست.باری بگذریم آن روز برای اولین بار که استاد را دیدم کلی خوشحال شدم.من که تازه داستان خیرو شر او را که بر گرفته از مجموعه ی قصه ها ی تازه از کتابهای کهن را خوانده بودم و تازه موضوع اصلی داستان را که در کتاب پیش دانشگاهی بود را فهمیده بودم باورم نمیشد که کسی بتواند داستانی را که هر کس برای فهم آن مجبور است زمین و زمان را به هم بدوزد او بدین سادگی بیان کرده باشد.جلو رفتم و سلام کردم " لبخندی زد و علیک السلامی گفت "گفتم خوب هستید آقای آذر یزدی؟ لبخندی با تعجب زد و گفت:شما من رو میشناسی؟ جا خوردم.....گفتم:بله استاد کتابهاتون رو زیاد خوندم.استاد کلی ذوق کرد......و بعد از کارهای جدید پرسیدم و گفت:هنوز کلی کار مونده که باید تموم کنم انشالله اگرعمری باشه و بعد از اون چند بار دیگه استاد رو دیدم اما هم کلام نشدیم.مثل همیشه همونجور ساده" خاکی" افتاده و.....چند وقت پیش یکی از بچه ها استاد رو دیده بود و از داستانهای جدید پرسیده بود. میگفت استاد دیگه اون دل و دماغ اونوقتهارو نداشته.دلش گرفته بوده و گفته اگه عمری بود و انگیزه ای!!!اولش خوب نگرفتم فکر کردم شاید از سر کهولت سن باشه.اما استاد همچین آدمی نبود که بخواد کوتاه بیاد و این علامت سوال بزرگی بود که تو ذهنم بود تا اینکه خبر مرگ استاد رو شنیدم و این مطلب رو خوندم:
من در شهر و محله خودم هم غریبم، همان طور که پدرم غریب بود، من مثل یک گیاه خود رو رشد کردم. وقتی هم که بمیرم کسی برایم ختم نخواهد گرفت. حتی دوستانی که پیشتر به من سر میزدند، دیگر به سراغم نمی آیند چون میترسند نگهداری و زحمات من به گردنشان بیافتد.
به رئیس جمهور گفتهام، به مسئولان دیگر هم گفتهام، تنها خواستهام این است که امکان انتقال مرا به آسایشگاه کهریزک فراهم کنند. این کار هیچ خرجی ندارد، فقط یک توصیه میخواهد. این تنها خواسته من است.
آقای خامنهای در سفر به یزد خیلی به من لطف کردند. گفتند: من کتابهایت را خواندهام و برای فرزندانم هم خریدهام و برایشان خواندهام. چند دقیقهای درباره این کتابها صحبت کردند و احوالپرسی کردند. اما روزنامههای یزد این قسمت از حرفهای ایشان را حذف کردند.
وقتی پانزده سال پیش در وزارت ارشاد یک کتاب مرا 4 سال توقیف کرد دیگری چیزی برای چاپ ندادم. من به اعتراض دیگر هیچ چیزی چاپ نخواهم کرد. اما خاطراتم را خواهم نوشت. گرچه می دانم اجازه چاپ آن را نخواهند داد.غصه ميخورم چرا من زندگي ندارم. غصه ميخورم وقتي کسي ميآيد اينجا نميتوانم آنطور که شايسته است از او پذيرايي کنم… دوست دارم آرامش داشته باشم و فقط مطالعه کنم تا اين که بالاخره نوبتم شود!
با دیدن این مطلب و ذکر اینکه استاد در جای دیگری گفته بود اگر سبزی فروشی و یا رعیتی میکردم دیگر دلنگرانی های امروز را نداشتم و شکوه ها و گلایه هایش از عدم همکاری ها و بی توجهی ها این شعررا ناخودآگاه در ذهنم طنین انداز کرد:قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن روز که افتاد وشکست.
معلمی که معلمی نداشت اما تشنه ی دانستن بود روح بزرگش٬ او را از چهار دیواری خانه و روستا به شهر و کتابفروشی کشاند. و استاد را که تشنه ی خواندن کتب مختلف بود اما منع از هر چه کتاب غیر مذهبی به کتاب فروشی و دنیای کتاب برد.در دورانی که نخبگان ما نیز کتاب خوان نیستند مردی از دل روستا تمام دغدغه اش نبودن کتاب برای کودکان بود و با وجود نداشتن تحصیلات آکادمیک٬ عدم وابستگی به نهادها سازمان ها و کمبودهای بسیاری که در طول زندگی با آنها دست و پنجه نرم کرد بسیار خواند و کتاب هایی نوشت که تا حافظه هایمان فعال است در ذهنمان جاودان خواهد ماند.
سوالی که امروز برایم پیش آمده و هر چه با خودم فکر میکنم به پاسخ قانع کننده ای نمیرسم اینست که ما در برابر این گونه افراد که حضور یکان یکانشان موجب سر فرازی و غنای فرهنگی یک سرزمین است چه وظیفه ای داریم؟واقعا ما چه کرده ایم؟مسئولین ما که فریاد فخر به خدمتگزاریشان گوش فلک را کر کرده است برای اینکه دلی از این دلشکستگان بدست بیاورند چه کرده اند؟دوستان اگر کلی لطف دولت فخیمه را شامل حال این بزرگان کنند این است که همایشی بگذارند و سکه ای بدهند و لوحی و بگویند آفرین که 40 یا 50 سال عمر خود را برای اعتلا و پیشرفت فرهنگ و اصالت این سرزمین صرف کردید.همین....!!!
سوال من از دوستان مسئول اینست که (این تذهبون..!؟) چرا تا این گوهرهای بی بدیل را داریم باید با تیغ سانسور و ممیزی کاری بر سر آنها بیاوریم که این چنین دلشکسته باشند؟چرا نباید همواره ازحضور و بودن اینگونه بزرگان چنان استفاده کنیم تا نسل آینده را بسازیم؟چرا کار ما به جایی کشیده است که برخی ناشران و نویسندگان ما گوی سبقت را در ترجمه و نشر آثار غربی چون هری پاترو غیره از هم میربایند که صد البته کسی منکر حرمت این آثار نیست ولی سوال اینجاست که ما و فرهنگ غنی پارسی ما کجای این آثار قرار دارد؟فردا روزی اگر فرزندان ما بخواهند به فرهنگ و غنای فرهنگی خود افتخار کنند چه چیزی را میشناسندجز اینکه تنها حافظ و سعدی و مولانا و... که آن هم تنها به ذکر نام؟چرا و چرا و هزاران چرای دیگر که هر گاه مسئول امری را با اینگونه پرسشها خطاب قرار میدهیم اگر پاسخی درخور و قانع کننده نداشته باشد تنها لطفی که میکند اینست که انگشت اتهام را رو به سوی دیگری میگیرد و خود را بری از هرگونه خطا!.غافل از اینکه ما همه مسئولیم .امروز است که دغدغه های استاد را خوب میفهمم.تنها چیزی که از آخرین دیدارم با استاد به یاد دارم اینست که با اینکه از جفای روزگار و کم لطفی ها دلش شکسته بود اما استاد هنوز امید داشت.امید به اینکه تا نفسی هست تا قلمی هست تا ذوق و شور حالی هست گامی در جهت آشنایی فرزندان این سرزمین با خود و اصالت و فرهنگ کهن خود بردارد.و استاد کجاست آن پیر چادر دوز که بر سر گلدسته ی مسجد شهر اذان بی موقعی بگوید تا بزرگان امر بدانند که زیر دست آنها کم لطفی نسبت به بی پناهی صورت گرفته است و حقی ناحق* شده است؟
امروز استاد دیگر نیست وپیر قصه گوی ما دیگر قصه نمیگوید.امروز همه از استاد یاد میکنند و هیچ کس بیاد آن نیست که بر استاد در اواخر عمر چه گذشت.همه از او نیک یاد میکنند و همه در تلاش برای چاپ و نشر آثار او..کسی همه را به چشم مواخذه نمی نگردو من همین جا از خدمت خدومان بسیار سپاسگزارم.اما امروزهیچ کس از دل شکسته ی استاد و از تنهایی هایش و آنکه او چه میخواست و آرزویش چه بود نمی گوید.تنها کاری که کرده اند اینست که مراسم تشییع با شکوهی برگزار کرده اند و دوستان برای خالی نبودن عریضه قدم رنجه.
در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا چون مرد به عزت ببرندش سر دست
باشد که نیک بیاندیشیم و خواب خفتگان را اندکی آشفته سازیم.
یا حق
*داستان حق و ناحق از کتاب سیاست نامه ی خواجه نظام الملک و داستانی از مهدی آذر یزدی در کتابی به همین نام در مجموعه ی قصه های تازه از داستانهای کهن.
*این نوشته طولانی اما لازم در ابتدا یک متن نسبتا کوتاه بود که برای تصحیح به یکی از آشنایان در یزد سپردم تا با اطلاعات بیشتری که از استاد دارد متن را بپروراند و نتیجه آن شد که ملاحظه میکنید.و الا من توفیق دیدن استاد را نداشتم.البته شاید این متن کمی از هدف خود که معرفی بیشتر چهره ی استاد بود دور شد اما خواندنش خالی از لطف نیست.که همین جا از آقای کافیان که این متن را به زیبایی تصحیح و پروراندند کمال تشکر را دارم که به لطف ایشان بسیار بهتر از متن من شد و گرنه قلم من این همه لطافت ومناعت نداشت.
و اینک من در خلوتی خود خواسته با معبود نشسته ام و هزاران راز مگو در دل. شکوه هایم چون بغض فروخفته ای سالهاست و سالهاست که مرا همراه است.فرصت را غنیمت است تا بازگویم تمام درد و دلهای این سالها را ولی افسوس زمان بس کوتاه و حرفها بسیار.کبوتر روح را که در قفس کالبدم محبوس ساخته ام آزاد میکنم.آزاد برای پر کشیدن به هر آن کجا که یار است.اشعار زیبای الهی زمزمه ی هر شب و روز من است.سرخوش از این که دعوت شده ام.دلم به آوای خوش گلدسته ها خوش است.سه روز فارغ از دغدغه های زمانه " من" اینجا" با معبود خود خلوت کرده ام.دوست دارم چون ابر بهار بگریم و بگویم آنچه را که باید.اوست که تنها سمیع علیم من است و هزاران چون من.واینجاست که احساس میکنم قدم به قدم به او نزدیک میشوم.گام به گام و پله پله تا ملاقات یار.فرصتیست که نیک بیاندیشم به آنکه من چه هستم که هستم و برای چه هستم.فرصتیست تا از خود به خود باز گردم.فرصتیست که یاد کنم از همگان عالم.من سخت شرمسار از اینکه آیا شایسته این دعوت بوده ام.بغضیست که هر گاه در مقام قیاس با دیگران بر می آیم گلویم را سخت میفشارد.خدا تو را به روشنی نور سوگند این کمترین بندگانت را به نور حقیقت به خود باز گردان پناهم باش که سخت بی پناهم.تنها و تنها ذکر توست که مرهمی بر دل سوخته ی من است.تنها یاد توست که دلگرمی و اطمینان قلب من است.خدایا تو را سوگند به حرمت هر آنچه که تو بدان سوگند خورده ای مرا به خودی خودم وا مگذار.
آمین یا رب العالمین


